نشست نقد دانشجویی کتاب
نقد اجتماعی رمان
با حضور:
دکتر محمد پارسانسب
دکتر عسگر عسگری (مولف کتاب)
و جمعی از دانشجویان
زمان سه شنبه ۳/۱۰/۸۷ساعت 16:30
مكان: خ. انقلاب . فلسطين جنوبي. خ.خواجه نصير. پلاك 10 – سراي اهل قلم
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت
قابل توجه دوستانی که پیگیر جلسه بزرگداشت زنده یاد قیصر امین پور بودند
ظاهرا مراسم بزرگداشت ایشان دوشنبه ۶/۸/ ۸۷ ساعت ۵ در سرای اهل قلم برگزار میگردد.
ضمنا جلسه نقد کتاب "سیر رمانتیسم در ایران" به زمان دیگری موکول شد.
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت
كتابماه ادبيات برگزار ميكند
نقد و بررسي كتاب
مويههاي پامير
(شعر فارسي در افغانستان امروز)
مؤلف: بهروز ثروتي
با حضور:
بهروز ثروتي (مؤلف)
دكتر محمدرضا تركي (شاعر و استاديار دانشگاه تهران)
محمدسرور رجايي (شاعر، روزنامهنگار و نماينده خانه ادبيات افغانستان در ايران)
زمان دوشنبه 29/7/87 ساعت 16:30
مكان: خ. انقلاب . فلسطين جنوبي. خ.خواجه نصير. پلاك 10 – سراي اهل قلم
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 8:10 موضوع | لینک ثابت
در شب عید آن پریرخ بیحجاب آمد برون
مـــاه میجستند مردم آفتــــــاب آمد برون
عیدتان مبارک
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 20:54 موضوع | لینک ثابت
عذر تقصیر و قصه آسفالت
دوستانِ جان (به قولِ مجری برنامۀ محترم دو قدم مانده به صبح) از بهروزنشدن بههنگام وبلاگ در ماههای اخیر گلهای بجا داشتند. هزار و یک دلیل برای این کار داشتم که اولینش نداشتن حالوحوصله و قدری هم مجال و فرصت مناسب بود(این شد دوتا). البته این مسئله مصادف با شروع به کار در گروه فرهنگنویسی فرهنگستان زبان و ادب فارسی هم بود که ماجرایش مفصّل است.
با شروع مهر در این ایام بیمهری، نطق مان ـ یا به عبارتی نوشتنمان ـ وامیشود؛ به قول روانشناسان شرطی شدهایم. بوی کتابودفترِ مدرسهایها آدم را حالیبهحالی میکند.
این اواخر معانی مختلف کلمۀ آسفالت را برای فرهنگ جامع زبان فارسی تعریف میکردم. شاید برای خیلیها دیدن خیابانهایی که مدتی بعد از آسفالت، برای لولهکشی گاز، آب و ... کنده میشوند سؤالبرانگیز و ناراحت کننده باشد. نمیدانستم این کار چه پیشینهای دارد و این رسم ناخوشایند از کی در کشورمان باب شده. در حال تعریف به نوشتهای از زندهیاد ابوالقاسم حالت در کتاب از عصر شتر تا عصر موتور (مجموعه مقالات طنز از سالهای 1350تا 1356 خورشیدی) (ص26)، برخوردم که گفته بود:
«وقتی روزنامه مینویسد اسفالت فلان خیابان بهپایان رسید، بهترین اثرش این است که مثلاً مخابرات به یادِ کنْدن و کابلکشی کردن آن خیابان میافتد. »
دیدم این مسئله در ایام بهاصطلاح ستمشاهی هم رایج بوده و پدیدهای نوظهور نیست. ولی مسئله به اینجا هم ختم نمیشد ظاهرا این بنا را از خشت اول کج گذاشته بودند. گویا از عهد رضاخانی که آسفالتکاری این مملکت آغاز شد این سنّت حسنه مرسوم شده. نوشتۀ زیر را از وبسایت آثار تألیفی داریوش شهبازی بخوانید که از قول سلیمان بهبودی مینویسد:
« روزی در جلسه وزیران در کاخ مرمر، رضاشاه میگوید: من میدانم در خیابان یا شهری که میخواهند آسفالت کنند، اول باید کابل برق و کابل تلفن حتّى مجرای فاضلاب بسازند و بعد آسفالت کنند ولی چه باید کرد که ما پول نداریم و از عهدۀ این قبیل کارها فعلاً برنمیآییم ولی به این دلیل که از عهده برنمیآییم نباید خیابانها را در زمستان با گلولای و تابستان با خاک باقی بگذاریم. آخر دنیا به ما چه میگوید؟ ما نباید منتظر شویم تا پول کابلکشی پیدا کنیم. خیر؛ خیابانها را امروز که میتوانیم آسفالت کنیم، آسفالت میکنیم؛ بعد وقتی پول پیدا کردیم آسفالت را میکَنیم کابل تلفن میکشیم و باز آسفالت میکُنیم. بعد وقتی پول پیدا کردیم آسفالت را میکَنیم کابل برق میکشیم و باز آسفالت میکُنیم. باز هم خراب میکنیم مجرای فاضلاب میکشیم.چیزی که هست جوانها جمع میشوند میگویند فلانی اروپا را ندیده که بداند وقتی میخواهند خیابانی را آسفالت کنند، قبلاً باید چه کارهایی را انجام دهند بعد آسفالت کنند. بگذارید این حرفها را به من بگویند. من قبول میکنم به شرط آنکه شما آسفالت خیابان را شروع کنید عیبی ندارد به من بگویند نه به شماها... »
نکات قابل توجهی از این سخنان قابل برداشت است که قضاوت با خودتان. به هرحال آسفالت به عنوان یکی از مظاهر تجدّد یا مدرنیّت به کشورمان آمد و مثل سایر مظاهر آن...
راستی اگر نمیدانید آسفالت از چه زمانی به خیابانهای کشورمان آمد، مطلب زیر را (که بر گرفته از همان وبسایت است) بخوانید:
« تا عهد ناصری گذرگاههای تهران متشکل از کوچهباغها و معابر تنگ و نامنظم و سطح آنها خاکی بود و هیچگونه پوشش خاصّی نداشت. نخستین بار براساس اعلان روزنامه وقایع اتفاقیه شماره36 به سال 1276قمری در دوران صدارت میرزا تقی خان امیرکبیر برخی از کوچهباغهای ارگ تسطیح و سنگفرش شد تا برای عبور کالسکه مناسب و آماده گردد. کالسکههایی که در کارخانه معیرالممالک ساخته میشد. بعدها در دهههای پایانی سلطنت طولانی ناصرالدین شاه شوسه که طریقی بود برای آمادهسازی سطح معابر جهت عبور راحتتر کالسکه، درشکه، گاری و ... وارد عرصۀ گذرگاهسازی پایتخت شد. اما هنوز خبری از آسفالت نبود تا اینکه در زمان حکومت رضا شاه در سال 1310خورشیدی پیش از ورود ملک فیصل پادشاه عربستان به تهران، بلدیۀ پایتخت به تکاپو افتاد و برای نخستین بار آسفالت را که پدیدۀ جدیدی در صنعت راهسازی بهشمار میرفت وارد صحنۀ خیابانهای تهران کرد و خیابان کوتاه الماسیه (باب همایون) ، میدان توپخانه و اوایل خیابان لالهزار را آسفالت نمود.»
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 11:44 موضوع حرفهای متفرقه | لینک ثابت
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیر
بخورد روزهی خود را به گمانش که شب است
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت
این دستهای ساده و خالی دخیلتان
ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید ...
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت
در راه دیلمان چند هفته پیش در سفری به شمال، سری به آبشار لونک و منطقه دیلمان زدیم. تصاویر و مناظر راه با سرسبزی انبوهش ما را مبهوت کرده بود؛ در آن هوای دلانگیز که در میانهی تابستان گاهی احساس سرما میکردی چشمها نیز به هر گونه ضیافتی فراخوانده میشد و من که سخت غافلگیر شده بودم، از این که دوربین مناسبی برای ثبت این منظرهها نبرده بودم خیلی حسرت خوردم. جای خیلی از دوستانِ جان را خالی کردیم رهاوردمان فقط چند عکس نارسا با موبایل بود و بهانهای برای بهروز کردن دیرهنگام که دلایلش در این مجال گفتنی نیست.





نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 12:35 موضوع حرفهای متفرقه | لینک ثابت
مدتی این مثنوی تأخیر شد......
مدتی است که به خاطر آغاز برخی مشغلهها فرصت به روز کردن وبلاگ را نیافتهام و حتی فرصت آنلاین شدن و چک کردن ایمیل و خواندن وبلاگ دوستان هم کمتر دست داد. از دوستانی که جویای احوال بوده و هستند سپاس دارم . سعی میکنم از هفتههای آینده مجددا به روند سابق برگردم.
پست قبلی درباره منزوی خیلی بحث و نظر دوستان را در پی نداشت و مورد استقبال چندانی واقع نشد. انتظار اظهارنظرهای بیشتری داشتم . این مطلب دست کم دو بخش دیگر هم داشت که احتمال دارد از آوردن آن صرف نظر کنم یا به اجمال از آن بگذرم.
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت
در پست قبلی دربارة درون مایة اشعار منزوی سخن به میان آمد. در این پست دربارة اشعاري که بازتاب جهانبيني منزوي است صحبت میکنم، گفتم که در خيلي جاها رنگ و بوي اومانيستي سخنان منزوی با حال و هواي عقيدتی و مذهبي غزلسرايان ديگر همعصرش تباين و گاه تعارض دارد. البته جهانبینی منزوی را باید در همة اشعارش دید و چنان که خواهیم دید تاثیر آن را میتوان در اشعار عاشقانه یا اشعار سیاسی اجتماعی وی نیز مشاهده کرد و در هر شعری از شاعر میتوان رگههایی از مضامین مختلف را دید به هر حال من در این بخش تنها به آوردن چند شعر از منزوی اکتفا میکنم:
نه فرشتهام نه شیطان کیم و چیم؟ همینم!
نه ز بادم و نه آتش که نوادة زمینم
منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی
نه سپیدهدم به دستم نه ستاره بر جبینم
منم و ردای تنگی که به جز « من»اش نگنجد
نه فلک بر آستانم نه خدا در آستینم
نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق
سیه و سپیدم: ابلق، که به نیک و بد عجینم
... از مجموعة با عشق در حوالی فاجعه ،ص6-125
و در شعری دیگر:
بر مرکبی که عمر است یک تاختن سوارم
وآنگاه زیر سمّش خاک رهم غبارم
خواهم که از نهادش بیرون کشم دماری
زان پیش کز نهادم بیرون کشد دمارم
در «سدره» دل چه بندم؟ «طوبی» چرا پسندم؟
تا جذبهایست از مهر با تاک و کوکنارم
از دوزخم مترسان وقتی شکفته صد باغ
از صد بهشت خوشتر در هر گل از بهارم
تا عشق میگشاید با ناخن بلندش
ای غم هرآنچه خواهی بفکن گره به کارم
بر خاک یا که در خاک دل با فرشتهام نیست
تا دوست بر زمین است با آسمان چه کارم؟
در دست کیست دنیا؟ از من مپرس باری
کز فرط دوستداری از خود خبر ندارم
در دست کیست دنیا؟ انگار من! که باشد
ساغر در اختیارم بستر در انتظارم
از مجموعة با عشق در حوالی فاجعه ،ص8-127
و در شعر زیر بیشتر در قسمت دوم و سوم شعر:
کسی از آنسوی ظلمت مرا صدا میکرد
که بادبادک خورشید را هوا میکرد
به شکل کودکی من کسی که با یک برگ
به قدر صد چمن غرقِ گل صفا میکرد
کسی ـ سبکتر از اندیشهای ـ که چون میرفت
به جای گام زدن در هوا شنا میکرد
کسی که دفتر عمر مرا به هم میریخت
و برگهای نشان خورده را جدا میکرد
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در اینسوی آنسوی تقویم جابهجا میکرد
*
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانة تردید پابهپا میکرد
مگر نه کودکیام راهکوب پیری بود
که ز ابتدای سفر مشق انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبار توفانست
وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا میکرد؟
بهار نیز که با خون گل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز اقتدا میکرد
*
«که میگرفت» ؟ رها کن صفای صلح کسی
که آهوان گرفتار را رها میکرد
ترا به کینه چه دینیست؟ کاش میآمد
کسی که دین جهان را به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود کاش امّا
کسی به معجزهای مار را عصا میکرد
از مجموعة از کهربا و کافور

و سرانجام این شعر که به گمان من مانیفست فکری منزوی است:
نشان به نام خود ابلیس زد جبین مرا
ز کبریای خود آکند آستین مرا
نخست پنجه به خون خدا زد و آنگاه
به پنج کفر رقم زد اصول دین مرا
برای آنکه از ایمان به من خلل نرسد
به شک سپرد سر رشتة یقین مرا
به بوی آنکه کند غیرت بهشتش ، داد
غرابتی ز گنه دوزخ زمین مرا
نخست بر دل حورا نهاد داغ از زن
سپس به باده ز کوثر ستاند کین مرا
نهاد آینة دانشم به پیش و نمود
به من چنان که منم نقش راستین مرا
نچیده مانده و پوسیده بود میوة عشق
نمیگرفت به هنگام اگر کمین مرا
نگاه را به من آموخت تا به گستاخی
به آفتاب برد چشم ذرهبین مرا
بدل به صاعقهای کرد و زد به خرمن شب
چراغ طینت او طبع خوشهچین مرا
به استعارة عصیانم آفرینش داد
همانکه سجده نمیکرد آفرین مرا
گلوی من شد و از خاک نعرهای بر کرد
که آسمان همه شد طنطنه طنین مرا
*
به نام نامی انسان فروکشید آنگاه
از آسمان به زمین ربّالعالمین مرا
از مجموعة از کهربا و کافور
نوشته شده توسط حسینعلی رحیمی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:4 موضوع درباره شاعران و نویسندگان | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY